تبليغاتX
یه قلب ساده
چهارشنبه 30 خرداد1386 ساعت 18:0
yase bahar

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .

 فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .

 فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

   " با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند .


خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند . انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود .


خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي .


اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخ ت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

 

نوشته شده توسط یاس بهار | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه 27 خرداد1386 ساعت 18:14
وقتی نام از مادر سادات میاد همه یه حس احترام نسبت بهشون دارند همه یه جورایی میخواند ثابت کنند که دوستش دارندو براشون خیلی احترام قائلند . شاید نه به خاطر اینکه او دختر پیامبر الهی ماست

یااینکه همسر مردی چون علی است که هر وقت اسمش را می شنوی حس غرور بهت دست می ده.یا مادر حسن (ع)و حسین (ع)و زینب(ص) هستند که جوانان اهل بهشتند.

شاید یاد صبوری وبزرگی اون می افتی . یاد اینکه تو مشکلاتش کم نیاورد باهمه سختی های که می کشید هیچ وقت به خدا نمی گفت چرا ؟ اون مثل ما بندهای حقیر خدا نبود . همه چیز ها را برای رضای خدا میخواست نه برای راحتی و آسایش خودش. نمیدونم چرا.فقط بلدیم براشون گریه کنیم و همدردی

ولی نمیخواهیم ازشون خیلی چیزا یاد بگیریم که اگر به حرفای اونا عمل می کردیم خیلی از این جونا اینقدر ناامید و شکسته و دل مرده نبودند درست عین خودم.

خدایا قدرت شناخت واقعی بندگان آسمانیت را به ما بده و کمک کن که واقعا از آنها پیروی کنیم نه در ظاهر.

یا فاطمه زهرا(ص)

من یه بنده حقیر و ناسپاس خدا هستم ولی دوست دارم محب اهل بیت باشم

کمکم کن که محتاج ترینم

 

نوشته شده توسط یاس بهار | لینک ثابت | موضوع:  

شنبه 26 خرداد1386 ساعت 10:5
yase

حرفهايي هست براي نگفتن
و ارزش عميق هر كسي
به اندازه ي حرفهاي است كه براي نگفتن دارد
و كتاب هاي نيز هست براي ننوشتن
ـ و من اكنون رسيده ام به آغاز چنين كتابي...

نوشته شده توسط یاس بهار | لینک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه 23 خرداد1386 ساعت 18:9
سلام

هتک هرمت به حرم امامان امام حسن عسکری و امام هادی را به همه بچه

مسلمونا و همه اوناییکه برای ارزشها احترام قائلند تسلیت می گم.

 

میدونید امروز خیلی روز بدی بود از صبح که اومدم سر کار بدبیاری و خبر بد پشت سر هم رفتم خونه اونجا یه جور دیگه. تلویزیون نگاه کردم خبر بد . نمیدونم چرا به اوناییکه زجر دنیا را کشیدند و شهید شدند و رفتند چرا دیگه رحم نمی کنند.

خیلی ناراحتم فقط خدا نکنه بغضم بشکنه . اونم سر کار برام دعا کنید . میشه یه روز خوشی هم به من سر بزنه؟

 

نوشته شده توسط یاس بهار | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه 22 خرداد1386 ساعت 9:25
yasebahar

چون سبوي تشنه

از تهي سرشار

جويبار لحظه ها جاري ست

چون سبوي تشنه كاندر خواب بيند آب ،

واندر آب بيند سنگ

دوستان و دشمنان را مي شناسم من

زندگي را دوست مي دارم

مرگ را دشمن

واي ، اما با كه بايد گفت اين ؟

من دوستي دارم

كه به دشمن خواهم از او التجا بردن

جويبار لحظه ها جاري.

«مهدی اخوان ثالث»

 

 

نوشته شده توسط یاس بهار | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه 21 خرداد1386 ساعت 9:41
سلام میدونید دیروز اتفاقی خواستم ماجرای یه مورچه را براتون بنویسم که خیلی وقت ها فکرم را مشغول می کنه.  دوره راهنمایی داشتم درس می خوندم که زنگ تفریح شد رفتم توی حیاط برای آب خوردن.

. مدرسه راهنمایی ما اسمش کوثر بود وسط کلی باغ قرار داشت که خیلی از جک و جونوران اونجا پرسه می زدند میدونید کنار دیوار ایستاده بودم که ناگهان یه مورچه سواری زیر پایم له شد صدای خرد شدنش را زیر پایم شنیدم میدونید وقتی پام را برداشتم دیدم له شده و مرده راستش از اون ماجرا سالهای سال میگذره ولی من هر وقت یه مورچه می بینم ناخودآگاه یاد اون می افتم به خودم می گم شاید دنبال غذا بوده برای خانوادش.. ولی خوب شاید کشتن یه مورچه توی این دوره اصلا اهمیتی نداشته ولی اون یه موجود از موجودات زنده خدا بود

شما به همه موجودات اونجوری نگاه کنید که خدا نگاه می کنه اون همه موجوداتش را دوست داره .بخصوص ما انسانها را.این قویترین مورچه دنیاست به خاطر مورچه خودم عکسش را می گذارم.

mor

نوشته شده توسط یاس بهار | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه 19 خرداد1386 ساعت 19:16
سلام دوستای گلم چند روزی سرم شلوغ بود اگر دیر بهتون سر زدم ببخشید قسمت دوم شعر حمید رضا مصدق را گذاشتم حتما بخونید راستی امروز تولد تنها عشق زندگیم بود بهش تبریک هم گفتم امیدوارم هر جا هست موفق باشه و من بتونم زود فراموشش کنم.و اون هم خیالش از جانب من راحت شه.

yase

من ژوليده به آراستگي خنديدم
سنگ طفلي ، اما
خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت
قصه ي بي سر و ساماني من
باد با برگ درختان مي گفت
باد با من مي گفت :
” چه تهيدستي مرد “
ابر باور مي كرد
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه مي بينم ، مي بينم
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستي من ، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري ؟
همه چيز
تو چه كم داري ؟ هيچ
بي تو در مي ابم
چون چناران كهن
از درون تلخي واريزم را
كاهش جان من اين شعر من است
آرزو مي كردم
كه تو خواننده ي شعرم باشي
راستي شعر مرا مي خواني ؟
نه ، دريغا ، هرگز
باورنم نيست كه خواننده ي شعرم باشي
كاشكي شعر مرا مي خواندي
بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه
بي تو سرگردانتر ، از پژواكم
در كوه
گرد بادم در دشت
برگ پاييزم ، در پنجه ي باد
بي تو سرگردانتر
از نسيم سحرم
از نسيم سحر سرگردان
بي سرو سامان
بي تو - اشكم
دردم
آهم

نوشته شده توسط یاس بهار | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه 17 خرداد1386 ساعت 12:47
همیشه فکر می کنم توی امتحانات خدا چقدر این امتحان سخت بود امتحان عاشقی. حتی فکر کردن بهش عذابم میده . خیلی مراحل سخت را پشت سر گذاشتم و هنوز هم روزهای سخت مونده .خیلی بده آدم درگیر باشه بخصوص با خودش.دوست دارم توی مبارزه عقل و دلم - عقلم پیروز باشه . ولی دلم خیلی قویتره.خدایا من میخوام فقط تو رو داشته باشم عشق و محبت خودت را در دلم بیشتر کن و حتی یک لحظه تنهام نذار. اونیکه همیشه دوست داره و خیلی بی معرفته.

yase

 

 

ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم

امید ز هرکس که بریدیم ،بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

از گوشه بامی که پریدیم، پریدیم

صدباغ بهار است و صلای گل و گلشن

گر میوه یک باغ نچیدیم، نچیدیم

کوی تو که باغ ارم و روضه خلد است

انگار که دیدیم ،ندیدیم، ندیدیم

سر تا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل

هان واقف دم باش رسیدیم ،رسیدیم

وحشی سبب دوری و این قسم سخنها

آن نیست که ماهم نشنیدیم ،شنیدیم

(وحشی بافقی)

 

 

نوشته شده توسط یاس بهار | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه 13 خرداد1386 ساعت 21:24

غبار كلمات را از خود بتكان .

از كلمات خالي شو مكالمه دروني بايد متوقف شود

اين تنها حجاب بين تو و خدابين تو و هستي و بين تو و خودت است.

تنها هنر مراقبه در يك چيز خلاصه مي شود

ايجاد روزنه تا بتواني ازآن بدون كمك گرفتن از كلمات به بيرون نگاه كني

هر گاه كلمات از مسير ذهنت عبور مي كنند آنها را تماشا كن

خود را متمركز كن و هوشيار باش فقط به عبور كلمات خيره شو

ناگهان مي بيني كلمات محو مي شوندبخار مي شوند و به هوا مي رونداين يك راز است

yase

 

 

 

سلام دوستای گلم من تا چهارشنبه نیستم میرم تعطیلات

اگه اومدید پیام یادتون نره

دوستون دارم 

التماس دعا

بای

 

نوشته شده توسط یاس بهار | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه 12 خرداد1386 ساعت 11:34
سلام دوستای گلم بعد از مدتها دیروز تعطیل بودم و قرار شد با خانواده بریم روستا. صبح با کلی بدبختی ساعت ۹ صبح بیدار شدم و سوار ماشین شدیم و حرکت . قصد من رفتن به باغ بود و طبیعت . من عاشق طبیعتم. وقتی رسیدیم باغمون اول حمله کردیم سوی توت ها تا حالا توت خوردید اونم سفید و شیرینش . خوب عکسش را براتون آوردم که ببینید .

yase

خوب جای شما خالی کلی توت خوردیم بعد رفتیم نها و بعد دوباره زدیم به طبیعت

رفتیم باغ پدر بزرگ و کلی سیب ترش و زردالوی کال خوردیم در راه برگشت بودیم که از دور کلی گل توجه منو جلب کردرفتیم و با کلی گل بنفش آبی و سفید برخورد کردیم چقدر زیبابود آدم این مناظر را می بینه غصه یادش میره این هم عکسش .

yase

و بعد یه دسته گل با کمک زن داداشم درست کردیم که تقدیم شما کنم.

yase

این گل هم از باغ خودمون شکار کردم خیلی قشنگه .

yase

در آخر هم یه چای آتشی درست کردیم و خوردیم خیلی چسبید

yase

اگر فکر و خیالای الکی و یه بدبیاریهای را ازش بگذری دیروز خیلی خوش گذشت .

به فکرتون بودم و جاتون را خالی کردم.                                   یاس بهار

نوشته شده توسط یاس بهار | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه 10 خرداد1386 ساعت 12:30
چه yase

اميدي ، چه اميد ؟
چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد
دل من مي سوزد
كه قناريها را پر بستند
و كبوترها را
آه كبوترها را
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد
در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري
دستهاي تو توانايي آن را دارد
كه مرا
زندگاني بخشد
چشمهاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته اي از زندگي من هستي
دفتر عمر مرا
با وجود تو

رونقي ديگر هست
مي تواني تو به من
زندگاني بخشي
يا بگيري از من
آنچه را مي بخشي
من به بي ساماني
باد را مي مانم
من به سرگرداني
ابر را مي مانم
من به آراستگي خنديدم
من ژوليده به آراستگي خنديدم

ادامه دارد


نوشته شده توسط یاس بهار | لینک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه 9 خرداد1386 ساعت 12:34

 

به من بگوyase

مدت زیادی از تولد برادر سکی کوچولو نگذشته بود . سکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند
پدر و مادر می ترسیدند سکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار سکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .
سکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها سکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره

نوشته شده توسط یاس بهار | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه 8 خرداد1386 ساعت 20:46
 

yase

نمی دونم از کجا شروع کنم امروز سه شنبه است همیشه سه شنبه ها برامون هیجان آور زیبا بود چون همدیگه را می دیدیم بعد از کلی دوری.نمی دونم چرا ایقدر بهش وابسته ام بی انصاف کلی منو برد تو فکر و رویا و حالا که  همیشه شب و روز بهش فکر می کنم به گذشته به حال و به آینده  تنهام گذاشته.

وقتی بهش می گم یادی نمی کنی میگه نمی رسم چرا مگه ما عاشق هم نبودیم مگه اون هزار بار نگفته بود دوسم داره پس چرا من نمی تونم برای لحظه ای فراموشش کنم و اون چند دقیقه هم برام وقت نداره. چرا حالا که قبول کردم که همدیگه را فراموش کنیم باهام اینجوری رفتار می کنه چرا ؟من نمیتونم ببینم مثل غریبه ها باهام رفتار می کنه.یعنی پسرا اینقدر بی احساسند. 

وای چقدر از عشق و عاشقی بیزارم . وای خدا چرا باز هم انتظارش را می کشم؟ چرا نمیتونم آدم بشم؟

چرا برای زخمهام مرحمی نمیاره و روش نمک می پاشه؟ چرا دوستش دارم چرا؟

 خدایا تازگیها همش به تو می گم چرا دعاهام را مستجاب نکردی چرا همه دعاهام برعکس میشه ؟خدایا به خدا خسته ام میخوام آزاد بشم میخوام باز رویا داشته باشم میخوام با همه خوب باشم .

چرا همش میخوام تنها باشم چرا از همه چی بدم میاد. چرا ایقدر بی معرفت شده که همه حرفام را نگه میدارم و بهش نمی گم .چرا ایمیل می نویسم ولی براش نمی فرستم . چرا هنوز به اون در نگاه می کنم تا شاید بیاد. چرا تازگی ها سردرد می گیرم از بس بهش فکر می کنم به سرنوشت تلخم.چقدر تلخه فکر کنی به آخر خط رسیدی.بیشتر تحمل کن این حرف اونه چقدر بهش فکر کردم چیو تحمل کنم.اینکه توی یه دنیا گیر کردم همه آدماش میخوان روی زمین نباشی بهت حسودی می کنن .

خدایا همیشه تو رو داشتم خودت میدونی توی چه جهنمی گیر کردم هیچ کس به جزء تو هم نمیتونه کمکم کنه . من ازت گله ای ندارم راضی ام به رضایت.    

 

نوشته شده توسط یاس بهار | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه 7 خرداد1386 ساعت 10:54
 

yase

غربت من

غربت عمیق اندوه منو ** چاه خشک تو بیابون نداره
سردی و تاریکی زندگیمو ** هیچ شبی تو هیچ زمستون نداره
مثل شعر مرثیه از شب و گریه پرم ** برای تموم شدن لحظه ها رو می شمرم
کی ستاره منو از آسمون ** پشت این پرده خاموشی کشید
گلدون شیشه ای مو کی زد به سنگ ** کی منو بخود فراموشی کشید
کاش میشد واسه خودم گریه کنم ** اینقدر گریه که دل پاک بشم
سبک و پاکیزه مثل خود اشک ** زیر خاک گریه هام خاک بشم
مثل شعر مرثیه از شب و گریه پرم ** برای تموم شدن لحظه ها رو می شمرم
چشمای ساکت تو رنگ شبه ** شبی که سرد و فردا نداره
شبی که باید بمیره زیر نور ** مثل اون مرگی که اما نداره
کاش یکی حرف منو باور میکرد ** کاش یکی می فهمید اندوه منو
کاش یکی تو بُهت تنهایی من ** باورش می شد غم شکستنو
مثل شعر مرثیه از شب و گریه پرم ** برای تموم شدن لحظه ها رو می شمرم

 

نوشته شده توسط یاس بهار | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه 5 خرداد1386 ساعت 12:19

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش
حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان
هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا
در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته،  به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

 ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود

 

 نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش
افتاده بود-اما-
طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد

ازآن نوعی که
من بودم
بگیرند ریشه اش را و

بسوزانند

شود مرهم

 

برای دلبرش آندم
شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت

بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان
را

به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده،

 که افتاد چشم او ناگه
به روی من

بدون لحظه ای تردید، شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم
جدا کرد و
به ره افتاد

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر
را
رو به بالاها

تشکر از خدا می کرد

پس از چندی

هوا چون کورۀ آتش،
زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول
داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز

دوایی نیست

و از
این گل که جایی نیست

 خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

من در دست اوبودم

و حالامن تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان
کو ؟
نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می
سوخت
که ناگه

روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد

دلش لبریز ماتم
شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه
را با سنگ خارایی
زهم بشکافت

زهم بشکافت

اما ! آه

صدای قلب او گویی
جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا
بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را

به من
می داد و بر لب های او فریاد
"بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم
هستی
بمان ای گل"
ومن ماندم

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و
زیبایی
و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد

نوشته شده توسط یاس بهار | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه 4 خرداد1386 ساعت 12:27

باران را دوست نداشت

هميشه باران وقتي مي باريد كه او پر از گريه بود

گريه را دوست نداشت

هميشه هنگامي گريه مي آمد كه دلش شكسته بود

دلش را هم دوست نداشت

هميشه زماني دلش مي شكست كه، او را مي ديد

اما او را دوست داشت و هميشه از او و دلش و گريه مي گذشت

اما از باران نه تمام مشكل همين جا بود او باران را دوست نداشت

نوشته شده توسط یاس بهار | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه 1 خرداد1386 ساعت 12:9

سلام به تو که دلم هوایت را کرده . یادمو سال گذشته می افته اولای عاشقیمون هر کاری برای دیدن هم می کردیم و هر کاری برای اینکه به هم بفهمونیم که همدیگه را دوست داریم. عجب روزگاریه ُحالا بهار امسال باید کاری کنیم که همدیگه را فراموش کنیم همه خاطرهامون همه دوست داشتن ها انتظار ها و....دلم خیلی برات تنگ میشه همیشه تو قلبمی ودوستت دارم تا ابد.

تقدیم به مهربانترینم:

غزل رفتن سرودی                   بی ودایی و دروغی

رفتی از من گذشتی                    تو که یار من نبودی

اشک سردم را ندیدی            در عشقو نخریدی           

   به دل تاریک شبهام             نزدی نور امیدی

سر راهم تو نشستی                                          دل به این عاشق نبستی

رفتی و پشت سر خود                                         همه گلها را شکستی

من میخواستم با تو باشم                                     با تو از خودم رها شم

تو ولی رفتی و از من دل بریدی                     دل بهراهی گنگ و نا غافل سپردی

نوشته شده توسط یاس بهار | لینک ثابت | موضوع:  
 

y> html>