تبليغاتX
یه قلب ساده
یکشنبه 30 اردیبهشت1386 ساعت 12:7

زندگي را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترين قله ها رسيدي، لبخند خود را نثار تمام سنگريزه هايي کن که پايت را خراشيدند.

نوشته شده توسط یاس بهار | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه 29 اردیبهشت1386 ساعت 10:58

افسوس که دست سرنوشت

 

قصه ی ما رو بد نوشت

 

هر چی غم دنیا که بود

 

تو سرنوشت ما سرشت

 

افسوس که دست روزگار

 

نذاشت بمونیم بر قرار

 

 

منو تو مال هم بودیم

 

نفرین به کار روزگار

 

 

تقصیر من بود یا تو بود؟!

 

عشقی واست نمونده بود

 

 

یا اینکه دیوونه ی تو

 

شعری برات نخونده بود

 

نمی دونم یهو چی شد!

 

از منو جادّه ترسیدی

 

هر چی بهت گفتم بیا

 

نیومدی ، نفهمیدی!

 

 

افسوس از اون روزهای خوب

 

که بودی عشق و یار من

 

چشم حسودها کور نشد

 

نموندی در کنار من

 

 

این لحظه های آخره

 

هرچی دلت میخواد بگو

 

 

بگو عزیزم ،باز بگو

 

امّا خداحافظ نگو!

 

تقصیر من بود یا تو بود؟!

 

عشقی واست نمونده بود

 

یا اینکه دیوونه ی تو 

 

شعری برات نخونده بود

 

 

نمی دونم یهو چی شد!

 

از منو جادّه ترسیدی

 

 

هر چی بهت گفتم بیا

 

نیومدی ، نفهمیدی!

 

قصه ی ما رو بد نوشت

 

هر چی غم دنیا که بود

 

تو سرنوشت ما سرشت

 

افسوس که دست روزگار

 

نذاشت بمونیم بر قرار

 

 

منو تو مال هم بودیم

 

نفرین به کار روزگار

 

 

تقصیر من بود یا تو بود؟!

 

عشقی واست نمونده بود

 

 

یا اینکه دیوونه ی تو 

 

شعری برات نخونده بود

 

نمی دونم یهو چی شد!

 

از منو جادّه ترسیدی

 

هر چی بهت گفتم بیا

 

نیومدی ، نفهمیدی!

 

 

افسوس از اون روزهای خوب

 

که بودی عشق و یار من

 

چشم حسودها کور نشد

 

نموندی در کنار من

 

 

این لحظه های آخره

 

هرچی دلت میخواد بگو

 

 

بگو عزیزم ،باز بگو

 

امّا خداحافظ نگو!

 

تقصیر من بود یا تو بود؟!

 

عشقی واست نمونده بود

 

یا اینکه دیوونه ی تو

 

شعری برات نخونده بود

 

 نمی دونم یهو چی شد!

 

از منو جادّه ترسیدی

 

 هر چی بهت گفتم بیا

 

نیومدی ، نفهمیدی!

 

سلام به دوستای گلم ببخشید که دوروزی نبودم

امیدوارم از قالب جدیدم خوشتون بیاد

منتظر نظرای خوبتونم

 

نوشته شده توسط یاس بهار | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه 24 اردیبهشت1386 ساعت 11:54

روزي ، روزگاري پادشاهي 4 همسر داشت . او عاشق و شيفته همسر

چهارمش بود . با دقت و ظرافت خاصي با او رفتار ميکرد و او را با

جامههاي گران قيمت و فاخر ميآراست و به او از بهترينها هديه ميکرد.

همسر سومش را نيز بسيار دوست ميداشت و به خاطر داشتنش به پادشاه

همسايه فخر فروشي ميکرد. اما هميشه ميترسيد که مبادا او را ترک

کند و نزد ديگري رود. همسر دومش زني قابل اعتماد، مهربان، صبور و

 محتاط بود. هر گاه که اين پادشاه با مشکلي مواجه ميشد، فقط به او

اعتماد ميکرد و او نيز همسرش را در اين مورد کمک ميکرد. همسر اول پادشاه، شريکي وفادار و صادق بود که سهم بزرگي در حفظ و نگهداري

 ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صميم قلب دوست

ميداشت، اما پادشاه به ندرت متوجه اين موضوع ميشد .

 

روزي پادشاه احساس بيماري کرد و خيلي زود دريافت که فرصت زيادي ندارد. او به زندگي پر تجملش مي انديشيد و در عجب بود و با خود

ميگفت "من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها

ماندهام."

بنابراين به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت" من از همه بيشتر

 عاشق تو بودهام. تو را صاحب لباسهاي فاخر کردهام و بيشترين توجه من

 نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آيا با من همراه

ميشوي؟" او جواب داد "به هيچ وجه!" و در حالي که چيز ديگري

ميگفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردي در قلب پادشاه فرو

رفت. پادشاه غمگين، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت "در تمام

طول زندگي به تو عشق ورزيدهام، اما حالا در حال مرگ هستم. آيا تو با

من همراه ميشوي؟" او جواب داد "نه، زندگي خيلي خوب است و من بعد

از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد." قلب پادشاه فرو ريخت و بدنش

سرد شد. بعد به سوي همسر دومش رفت و گفت "من هميشه براي کمک نزد تو مي آمدم و تو هميشه کنارم بودي. اکنون در حال مرگ هستم. آيا

 تو همراه من ميآيي؟ او گفت "متأ سفم ، در اين مورد نميتوانم کمکي به

 تو بکنم، حداکثر کاري که بتوانم انجام دهم اين است که تا سر مزار

 همراهت بيايم". جواب او همچون گلولهاي از آتش پادشاه را ويران

کرد. ناگهان صدايي او را خواند، "من با تو خواهم آمد، همراهت هستم،

 فرقي نميکند به کجا روي، با تو ميآيم." پادشاه نگاهي انداخت، همسر

اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذيه، بسيار نحيف شده

بود. پادشاه با اندوهي فراوان گفت: اي کاش زماني که فرصت بود به تو

بيشتر توجه ميکردم .

     در حقيقت، همه ما در زندگي كاري خويش 4 همسر داريم. همسر

چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اينکه تا چه حد برايش زمان و

امکانات صرف کردهايم و به او پرداختهايم، هنگام ترك سازمان و يا محل

 خدمت، ما را تنها ميگذارد. همسر سوم ما، موقعيت ما است که بعد از ما به

 ديگران انتقال مي يابد. همسر دوم ما، همكاران هستند. فرقي نميکند

چقدر با هم بوده ايم، بيشترين کاري که ميتوانند انجام دهند اين است که

ما را تا محل بعدي همراهي کنند. همسر اول ما عملكرد ما است . اغلب به

 دنبال ثروت ، قدرت و خوشي از آن غفلت مينماييم. در صورتيکه تنها

کسي است که همه جا همراهمان است .

یکی بود یکی نبود

زير اين طاق کبود يکي بود يکي نبود


مرغ عشقي خسته بود که دلش شکسته بود


اون اسير يه قفس شب و روزش بي نفس


همه آرزوهاش پرکشيدن بود و بس


تا يه روز يه شاپرک نگاشو گوشه اي دوخت


چشش افتاد به قفس دل اون بدجوري سوخت


زود پريد روي درخت تو قفس سرک کشيد


تو چش مرغ اسير همه دلتنگي رو ديد


ديگه طاقت نياورد رفت توي قفس نشست


تا که از حرفاي مرغ شاپرک دلش شکست


شاپرک گفت که بيا تا با هم پر بکشيم


بريم تا اون بالاها سوار ابرا بشيم


يه دفعه مرغ اسير نگاهش بهاري شد


بارون از برق چشاش روي گونش جاري شد


شاپرک دلش گرفت وقتي اشک اونو ديد


با خودش يه عهدي بست نفس سردي کشيد


ديگه بعد از اون قفس رنگ تنهايي نداشت


توي دوستي شاپرک ذره اي کم نمي ذاشت


تا يه روز يه باد سرد ميون قفس وزيد


آسمون سرخابي شد سوز برگ از راه رسيد


شاپرک يخ زد و يخ مرد و موندگار نشد


چشاش رو هم گذاشت ديگه اون بيدار نشد


مرغ عشق شاپرک رو به دست خدا سپرد


نگاهش به آسمون تا که دق کردش و مرد...........
 

 

نوشته شده توسط یاس بهار | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه 21 اردیبهشت1386 ساعت 20:9
سلام به همه دوستای گل و با حالم و آخر رفاقت

ار همتون ممنونم که تولدم را تبریک گفتید برا همتون آرزوی خوشحالی دارم

نمی خوام بگم بعد از ظهر جمعه است و دلم گرفته

همه دوستامُ همکارام خونواده ام و .... برام یک طرف بود و اون یه طرف

ولی پیامی نیامد و یه بار دیگه دلم شکست. میدونید اینقدر دلم شکسته که عادی شده

 

سال گذشته سال خوبی بود برام . هم عاشق شدم و هم شکست خوردم یه کار مفید دیگه هم کردم امتحان فوق دادم فکر نکنم قبول بشم ولی یه کم امید دارم به کسی نگید.

دیگه دلم براتون تنگ شده برام دعا کنید که سال جدید تا تولدی دیگه مشکلاتم حل بشه

دوستون دارم و خداحافظتون باشه

با تشکر ویژه از نمکدون خوبم

من همچون كبوتري سپيدم
خو كرده به تنگناي لانه
از چيست در اين قفس تپيدم؟
روزي دو سه وعده آب و دانه

 

نوشته شده توسط یاس بهار | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه 17 اردیبهشت1386 ساعت 19:46
سلام به همه دوستای گلم

کجایید ازتون خبری نیست

نکنه یادتون رفته دو روز دیگه تولد منه

اگه یادتون نرفته پس چرا پیداتون نیست

هدیه تولدم میدونید چیه

برام یک شعر یا یک جمله مفید بنویسید

همتون را دوست دارم و منتظر شما هستم

یاعلی

نوشته شده توسط یاس بهار | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه 16 اردیبهشت1386 ساعت 10:33
احساس زندگي‌!
    
    احساس پشيماني هميشگي از گذشته‌ها و احساس نگراني از اتفاقات احتمالي آينده از مخرب‌ترين احساسات منفي به شمار مي‌آيد. سطح انتظار شما از زندگي راز دستيابي به سلامت روحي است‌. اگر آرزومند شادي‌، تندرستي و آرامش خاطر هستيد، ذهن خود را به آن سمت متوجه كنيد تا با نيروي حاصل از آن فكر زيبا، مردم‌، اتفاقات و اوضاع و شرايط مناسب را براي تجلي اين نيكويي‌ها به خدمت خود دعوت كنيد. كساني كه به قضاوت اطرافيان گوش مي‌دهند از اين حقيقت غافلند كه با صرف نيروي خود در اين زمينه‌، خودشان را از آرامش و صفاي روح محروم مي‌كنند. هر كس به ديگري زيان برساند، و يا ضربه‌اي به كسي بزند بيشترين زيان را خودش خواهد ديد چرا كه هر كس در دادگاه عدل الهي در برابر اعمال نارواي خودش مسؤول است‌. از طرفي ديگر آرامش روحي خود را نيز از دست مي‌دهد و تمام موانعي را كه در برابر ديدگانش به وجود آورده است باعث مي‌شود كه افق‌هاي روشن آينده را خوب نبيند. احساس رشد در بين انسانها و ساير موجودات فرق بين مُرده و زنده است‌. پس هميشه زنده باشيد و احساس سرزندگي و نشاط را در اطراف خود پخش كنيد و قبل از مرگ خود نميريد.
    از مهمترين كارهايي كه به عنوان يك فرد بالغ مي‌توانيد انجام دهيد، بازگشت گاه به گاه به دوران شاد و پرانرژي كودكي است‌. در درون همة ما گنجينة بيكراني از عشق و شادماني و نعمت وجود دارد كه مي‌تواند آنچه را كه در آرزوي آنيم برايمان فراهم كند. هرگاه خود را مسؤول تصميمات خود بدانيد از هر جهت اختيار دنياي خود را به دست گرفته‌ايد. شما هميشه با خويشتن خويش تنهاييد. اما تنها زماني خود را بي‌كس و غريب احساس مي‌كنيد كه خودتان را دوست نداشته باشيد. عشق شما در قلبتان لانه دارد. اين عشق از آن شماست‌. شما مي‌توانيد خود را از عشق و محبت لبريز كنيد و دلپذيرترين و رضايت‌بخش‌ترين احساسات را در دل پرورش دهيد. هنگامي كه شاد و مثبت و با حوصله هستيد واكنش‌هاي شيميايي بدن شما با زماني كه مضطرب و منفي و هراسانيد به كلي فرق دارد، نحوه تفكر شما نيز به طرز چشمگيري بر ترشح غدد بدن تأثير دارد و بر روي جسم‌تان نيز مؤثر است‌. در باطن انسان معجزه‌هايي وصف‌ناپذير نهفته است‌. براي اين كه شگفتي‌هاي دلخواه خود را در زندگي بيافرينيد بايد در نهفته‌ترين عمق وجود خود به سراغ اين طلاهاي ناب رفته و آنها را از معدن‌هاي پر رمز و رازشان استخراج كنيد.
    موفقيت و شادماني هر كسي در زندگي كاملاً تابع فرصت‌ها و امكاناتي نيست كه در دسترس ماست‌، بلكه متكي به باورهايي است كه در اعماق وجود ماست و ما به آن اعتقاد داريم‌. اگر كارها بر وفق مرادتان نيست از خود بپرسيد چه كرده‌ام كه با چنين سختي هايي روبه‌رو شده‌ام‌؟ چگونه بايد خودم را از اين تنگنا نجات دهم‌؟ هر رويدادي كه در زندگي با آن روبه‌رو مي‌شويم پيش نياز دست يافتن به مرحله بعدي زندگي و نشان دهنده رشد است‌، پس خسته نشويد و مبارزه كنيد. محدوديت‌هاي ما منحصر به جسم ماست‌. در دنياي انديشه و ذهن ما مانع و محدوديتي وجود ندارد. تمام اشيأ، اموال و امكانات زندگي عطاياي هستي براي خدمت به شماست نه براي آن كه شما در خدمت آنها باشيد.
    
نوشته شده توسط یاس بهار | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه 13 اردیبهشت1386 ساعت 10:25
سلام خدایا من همونیم که گاه وبیگاه مزاحمت می شم گله میکنم شکایت می کنم دعا میکنم هنوز خودم هم نفهمیدم که واقعا ازت چی میخوام.میدونی وقتی که تو منو به این زمین دادی سالم سالم بودم تا چند سال پیش هم خودم را سالم نگه داشتم یه دختر شاد و رویایی سالم ازنظر روحی و جسمی. ولی حالا بهم نگاه کن ببین این مخلوق هات چه بر سرم آورده اند. از کجا شروع کنم چشمام از بس که اشک ریخته دیگه برای سالهای آینده اشکی نداره.فکر وذهنم از بسکه فکر کرده و نفهمیده خنگ شده . چهره ام که هر کی عمیق نگاه کنه می بینه پشت اون چهره به ظاهر شاد یه دنیا غم نشسته

اصلا برم سراغ یه چیز مهمتر قلبم

خدایا این بنده های زمینیت اونو شکستند و حالا به شکسته هاش هم رحم نمی کنند و دارند هر چی که مونده را آتیش می زنند خدایا تا کی میتونم آه نکشم آخر خیلی داره دلم می سوزه نمی خوام آه بکشم تا آهم دامن کسیو نگیره حتی اوناییکه منو به این روز انداختند.

خدایا از زمینت و زمینیات خسته شدم از دروغ ونامردی .خدایا نه روحی برام مونده نه جسمی ..تا کی میتونم خودم را نگه دارم باید شمارش معکوس را برای فروریختن شروع کنم خدایا حالا فقط یه چیز ازت می خوام می دونم که می دونی چیه .پس اگه هنوزم یه ذره منو دوست داری این آرزوم را برآورده کن.

خدایا فقط تو را دارم تنها تو

نوشته شده توسط یاس بهار | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه 9 اردیبهشت1386 ساعت 12:59

tavalod yase bahar

سلام دوستای گلم الان که دارم اینا را پست می کنم یه خورده دلم گرفته میدونید تو اوج جوونی دل مرده شدم بی خیال بالا رفتن سن در روز تولد تبریک نداره هر روزی که آدم دلش خوش باشه اون روز تولدش هست می دونم که قبول دارید این حرف منو این هم چند تا جمله قشنگ برای دوستای خوشکل وگلم.

بزرگترين گناه: سکوت... بزرگترين شجاعت: بگويي دوستت دارم... بزرگترين سرمايه: دوست... بزرگترين اسرار: صداقت... بزرگترين افتخار: عاشق شدن... بزرگترین هنرعاشق ماندن
زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد . با وفا ترين دوست به مرور زمان بي وفا شد . اين پرپر شد ن از گل نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است

به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد عجب از محبت من كه در او اثر ندارد غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد

می
دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني اما اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي

شايد يه کسي شبها براي اينکه خوابتو ببينه به خدا التماس ميکنه!! شايد يه کسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه!! مطمِئن باش يکي شبها بخاطر تو تو دريايي از اشک ميخوابه!! ولي تو اونو نميبيني؟؟ شايدم هيچ وقت نبيني
تو را به ياد آن روز...... تو را به گلبرگ هاي خشک آن رز خشکيده....... تو را به روز اول بار ديدنت.........تو را به اولين نگاه عاشقانه....... تو را به ياد بارون روز نيامدنت..... تو را به تنهايي روز رفتنت....... تو را به بوي بارون روز برگشتنت....... تنهايم مگذار ديگر

 

آرزو دارم ماه همیشه کامل ودرخشان باشه وشما همیشه راحت وخوب باشی هر وقتی شما خواستی تغییر بدی روشنایی رو بخاطر داشته باش من بهترین شبها رو برات ارزو کردم

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش

روزي از عشق خودم را حلق آويز مي كنم و آخرين آرزوي من اين است در روي طناب اسم تو را حك كنم تا حداقل در مرگم فكر كنم هميشه در كنارت خواهم بود

به او بگوييد دوستش دارم به او که قلبش به وسعت درياييست که قايق کوچک دل من در آن غرق شده . به او که مرا از اين زمين خاکي به سرزمين نور و شعر و ترانه برد . و چشمهايم را به دنيايي پر از زيبايي باز کرد

زندگي چيست ؟ اگر خنده است چرا گريه ميكنيم ؟ اگر گريه است چرا خنده ميكنيم ؟ اگر مرگ است چرا زندگي مي كنيم ؟ اگر زندگي است چرا مي ميريم ؟ اگرعشق است چرا به آن نمي رسيم ؟ اگرعشق نيست چرا عاشقيم؟:-؟؟

دیشب من در بند کور دلان عشق ستیز بودم به گناه عاشق بودن چون عشقم را در پستوی خانه نهان نکردم چون راز دلم در چشمانم پیدا بود مرا به گناه نشستن نزد زیباریی دستبند زدن گفتند که چرا عاشقی؟ گفتند که شعله ای در دلت داری گفتند که آتش گناه است و تو آتشی در دل داری دهانت را می بویند مبا دا گفته باشی دوستت دارم دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد روزگار غریبیست نازنین

یا علی

نوشته شده توسط یاس بهار | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه 8 اردیبهشت1386 ساعت 13:10
سلام

شهادت حضرت معصومه را تسلیت می گم

دعا می کنم برای سلامتی همه ایرانی ها و مسلمونا

و برای همه اوناییکه مشکل تو زندگیشون دارند

شما هم برای من دعا کنید امروز روز دعا است باشه

دوستون دارم

نوشته شده توسط یاس بهار | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه 3 اردیبهشت1386 ساعت 18:23
سلام دوستای گلم به خصوص اونایی که تو اون شرایط بد باهام همراهی کردند این شعر از گروه اینترنتی مارشال است بعد از اون پست غمگین دوست دارم یه خورده بخندید و یادتون باشه که این خنده من از گریه غم انگیز تره کارم از گریه گذشته بر آن می خندم. راستی امروز تولد ابولفضل داداشم وریحانه دختر عموم است و ۲۰این ماه تولد خودمه پس کادوهای اینترنتیتون آماده باشه.

 

خري امد به سوي مادر خويشمال تو

 بگفت مادر چرا رنجم دهي بيش

 برو امشب برايم خواستگاري

 اگر تو بچه ات رو دوست داري

 خر مادر بگفتا اي پسر جان

 تو را من دوست دارم بيشتر از جان

 ز بين اين همه خرهاي خوشگل

 يکي را کن نشان چون نيست مشکل

 خرک از شادماني جفتکي زد

 کمي عرعر نمود و پشتکي زد

 بگفت مادر به قربان نگاهت

 به قربان دو چشمان سياهت

 خر همسايه را عاشق شدم من

 به زيبايي نباشد مثل او زن

 بگفت مادر برو پالان به تن کن

 برو اکنون بزرگان را خبر کن

 به آداب و رسومات زمانه

 شدند داخل به رسم عاقلانه

 دو تا پالان خريدند پاي عقدش

 به افسار طلا با پول نقدش

 خريداري نمودند يک طويله

 همانطوري که رسم است در قبيله

 خر عاقد کتاب خود گشاييد

 وصال عقد ايشان را نماييد

 دوشيزه خر خانوم آيا رضايي؟

 به عقد اين خر خوش تيپ درآيي

 يکي از حاضرين گفتا به خنده

 عروس خانوم به گل چيدن برفته

 براي بار سوم خر پرسيد

 که خر خانم سرش يکباره چرخيد

خران عرعر کنان شادي نمودند

 به يونجه کام خود شيرين نمودند

 به اميد خوشي و شادماني

 براي اين دو خر در زندگاني

 

 

 

نوشته شده توسط یاس بهار | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه 1 اردیبهشت1386 ساعت 11:32
دیروز بدترین روز زندگیم بود بلاخره عزیزم شکست و من خرد شدم و مردم .دیگه من نمی تونم باهاش حرف بزنم در دودل کنم باهاش دعوا کنم سر اینکه چرا دیر اومده یا نیومده.به همین سادگی و تلخی. اون برام آرزوی خوشبختی کرد وگفت دیگه بهش فکر نکنم گفتم بی تو میمیرم گفت مگه بچه ای . گفت دیگه هر وقت همدیگه را دیدیم مثل دو تا غریبه باشیم فقط حرف درباره کار بزنیم.دیگه نمی تونم بهش بگم دوستش دارم یا اینکه دلم براش تنگ شده دیگه اون هم نمی گه من بیشتر. اون راه زندگیش را انتخاب کرده میخواد یه زندگی جدید داشته باشه بدونه من ولی من نمیتونم مثل اون باشم من زندگی میکنم بدونه اینکه روح داشته باشم فقط یه جسمم که توی اون تنفر از همه اونهاییکه منو از اون جدا کردند . میخواستم با خدا قهر کنم ولی وقتی قرآن را باز کردم آیه ۱۷ سوره انعام اومد خدا  دلداریم داد یه جورایی گفت که خودش می دونه گفتم حالا که حتی پدر و مادرم و حتی نزدیکترین دوستام نمی دونند من چه عذابی میکشم خدا می دونه اون منو فراموش نکرده پس تصمیم گرفتم مثل این یک سال واندی که دعا می کردم خدا اون را به من بده بازم باهاش حرف بزنم تا منو به زندگی عادیم برگردونه.اون خیلی خوب بود  دلیل کنار گذاشتن من خانوادش بودند ولی باز هم دلیل قانع کنند ه ای برای من نبود هیچ وقت ازش متنفر نمی شم در حالیکه به من بد کرد .نمی دونم چرا گریم می گیره به هر طرف نگاه می کنم یه خاطره ازش برام زنده میشه.کاش می مردم و این روز را نمیدیدم.درسته  من لحظه های با او بودن را فراموش نمی کنم کسانی که این روزای خوب را ازم گرفتند را فراموش نمی کنم فراموش نمی کنم که دیگه هیچ کس دوستم نداره که هیچ کس منو نمی خواد ولی فراموش میکنم که چقدر به خدا التماس کردم ولی اونو به من نداد .حالا میخوام خدا گناهانم را ببخشه و منو ببره پیش خودش دیگه از این دنیا وآدماش حالم بد میشه.یه روزه هیچی از گلوم پایین نرفته  برام دعا کنید من دیگه زندگی بی اونو نمی خوام پس بهتره از قطار زندگی پیاده بشم.ببینید خدا بهم چی گفته :

بسم الله الرحمن الرحیم

و ان یمسسک الله بضر فلا کاشف له و الا هو و ان یمسسک بخیر فهو علی کل شیء قدیر(۱۷) و هو القاهر فوق عباده و هو الحکیم الخبیر(۱۸)

و اکر از خدا به تو ضرری رسد هیچ کس جز خدا نتواند تورا از آن ضرر برهاند واگر از او به تو خیری رسد هیچ کس نتواند آن را منع نماید که او به همه چیز تواناست.(۱۷)

خدا کمال اقتدار و توانایی را بر بندگان دارد و همیشه بر همه امور عالم آگاه است.(۱۸)

نوشته شده توسط یاس بهار | لینک ثابت | موضوع:  
 

y> html>