امشب هوا باراني است. امشب هوا باراني است و من گريه نمي كنم. امشب هوا باراني است و من نه من امشب مي گريم. شايد دل گرفته ام،همچو ابر بارني گشايشي از گريه شبانه بگيرد. شايد اشكهايم در ميان قطرات باران گم شود. باران اشكهايم را مي شويد. شايد هيچكس نفهمد كه من گريسته ام. اما نه تو حتماًمي فهمي. فردا كه ببينمت، صفاي آسمان بهاري دلم را خواهي ديد و به نمناكي هواي دلم پي خواهي برد... ![]()
من نمی دانم مانند کدام شمع باید برای زندگی بسوزم.من نمی دانم چه کسی راست می گوید چرا همه به من دروغ می گویند من که به آنها بد نکرده ام.
هر روز صبح شیری در آفریقا بیدار می شود او نیک می داند که باید تندتر از سریعترین غزال بدود تا از گرسنگی نمیرد.
مهم نیست که شیر هستید یا غزال.بهتر است با طلوع خورشید دویدن را آغاز کنید
باز هم جمعه آمد همیشه جمعه های که با همیم بهترین روزای زندگیمه با اینکه باید کار کنیم و حواسمون به کار باشه ولی در کنار هم بودن آرزوی هر دومونه.
بعد که ظهر میشه لحظه جداییه شاید نیم ساعت طول بکشه تا از هم دل بکنیم چون هر دو میدونیم که باید ساعت ها و روزها انتظار بکشیم تا دوباره همدیگه را ببینیم.بعد از ظهر جمعه که میام سر کار و جای خالیش را می بینم ..................
دلم گرفته آسمون از خودت هم خسته ترم از این همه دلواپسی خسته ام میخوام برم بالای یه کوه بلند و فریاد بکشم تا همه عقدهام خالی بشه.
میگن عصرای جمعه به خاطر اینکه آقا حضرت مهدی نمیاد دلگیره منم اینو میدونم همیشه میگم کاش میومد و عدلش را بر پا می کرد اونوقت یکی به خاطر مالش دو تا عاشق را از هم جدا نمی کرد
مگه نه اگه اون بیاد هیچ کس دیگه غم نداره
اگه شما باهاش حرف میزنید برا من هم دعا کنید
گاهی وقتها مرگ قشنگ تر از زندگی است و کسانی آنرا انتخاب می کنند که زندگی به آنها نارو زده
من از هردوش می ترسم هم از زندگی کردن و هم از مردن
امروز آنقدر داغونم که میخوام توبه کنم و بمیرم
شاید خدا توبه ام را قبول نکرد ولی شاید یه کم منو دوست داشته باشه که دیگه منو جهنمی نکنه
خدایا دوستت دارم با تمام وجود
مثل این زمینی ها تو منو تنها نذار
در شبان غم تنهایی خویش،
عابد چشم سخنگوی توام.
من در این تاریکی،
من در این تیره شب جانفرسا،
زائر ظلمت گیسوی توام.
شکن گیسوی تو،
موج دریای خیال.
کاش با زورق اندیشه شبی،
از شط گیسوی مواج تو، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم.
کاش بر این شط مواج سیاه،
همه ی عمر سفر می کردم.
وای باران، باران
شیشه ی پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سر بی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست.
خواب رویای فراموشیهاست!
خواب را دریابم،
که در آن دولت خاموشیهاست.
من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم،
و ندایی که به من می گوید:
«گرچه شب تاریک است
دل قوی دار،
سحر نزدیک است.»
من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر و نسیم
من به سرگشتگی آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب که بلند است به اندازه ی حسرت زدگی
گیسوان تو بیادم می آید
من در این شب که بلند است به اندازه ی حسرت زدگی
چشم تو چشمه ی شوق ژرف ترین راز وجود
برگ بید است که با زمزمه ی جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
تو تماشا کن
که بهاری دیگر
پاورچین پاورچین
از دل تاریکی می گذرد
و تو خوابی
و پرستو خوابند
و تو می اندیشی به بهاری دیگر
و به یاری دیگر
حیف
اما من و تو دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو در این لحظه ی پر دلهره است
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این بام
این دریا
این صحرا
پر خواهم زد، خواهم مرد
غم شیرین تو را با خودم خواهم برد...







